عید قربان در روستای درشکفت

متن مرتبط با «داستان» در سایت عید قربان در روستای درشکفت نوشته شده است

داستان این هفته

  • نیلوبلاگ

    تله موش موشی از شکاف دیوار کشاورز و همسرش را دید که بستهای ر...

    ادامه مطلب
  • داستان هفته

  • نیلوبلاگ

    حکایت مردانگی او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار دا...

    ادامه مطلب
  • داستان واقعی و زیبای دستان دعا کننده

  • نیلوبلاگ

    اینداستانواقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد.در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی ک...

    ادامه مطلب
  • داستان حلوای نسیه

  • نیلوبلاگ

    مردی به نزد حلوا فروشی رفت وگفت:«مقداری حلوای نسیه به من بده» حلوا فروش قدری حلوا برایش در کفه ترازو گداشت و گفت : « امتحان کن ببین خوب است یانه.»مرد گفت:«روزهام باشد موقع افطار » حلوا فروش گفت:« هنو...

    ادامه مطلب
  • نرم افزار دنیای داستان شامل داستانهای متنی وصوتی زیبا

  • نیلوبلاگ

    دانلود نرم افزار دنیای داستانشامل داستانهای متنی وصوتی زیبا ساخته شده توسط گروه بزنامه سازان درشکفت لینک دانلود:http://bayanbox.ir/info/3378409683955378291/donya-dastan ...

    ادامه مطلب
  • داستان آموزنده و جالب ( پیرمرد و الاغ)

  • نیلوبلاگ

    کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه قرص سر درد

  • نیلوبلاگ

    یک پسر برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز می فروشند در ایالت کالیفرنیا رفت.مدیر فروشگاه به او گفت: «یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم.»در پایان اولین روز کاری، مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است؟ پسر پاسخ داد: «یک مشتری.»مدیر با تعجب گفت: «تنها یک مشتری؟ بیتجربهترین متقاضیان در اینجا حداقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟»پسر گفت: «134،999/50 دلار.»مدیر فریاد کشید: «134،999/50 دلار؟ مگه چی فروختی؟»پسر گفت: «اول یک قل...

    ادامه مطلب